۰۰۰
-حکماً تیر بارانش میکنند .
آقاخان این را که گفت ،گلی نقش زمین شد.
ماجراي خاطر خواهیشان را ده تا آبادی آنطرف تر هم ميدانستند.
پر سوز بود حکایت دلدادگیشان.معجزه بود بههم رسیدنشان .
کیا چهارماه بود که یونس شده بود و رفته بود تویشکم مهلکه.یوسف شده بود و گمشده بود توی سياه چال بیخبری .
از همان روزی که بردندش اجباری دلش شور میزد.خودش قیماق و قیسی و گردو را لای چادر شب قاسم آبادی جهازش پیچید و داد که قوت راهش باشد.کفش هایش را هم خودش جفت کرد و آب پشتش ریخت روی خالواش های کوچه گاومیشبانها .همان محل قرار نامزد بازی های پر دلهره شیرینشان…
#بی_بی_سه_1 (برشی از داستان)
#سامه_ابتهاج
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری